دلم ابری ست امشب
-------------------
دیگه دل مثّ ِ قدیم عاشق وشیدا نمیشه
تو کتابم دیگه این جور چیزا پیدا نمیشه
---------------------------
خدایا!
سواران نباید ایستاده باشند
وقتی که حادثه اخطار می شود
-----------------------
حالا فکر می کنم ای کاش عشق رازبان سخن نبود از اول!!
------------------------------
ماپیش می رویم ولی بحث پیش نمی رود
-------------------------------
چقدر چندش آوراست آدم سرکلاس پهلوی کسی بنشیند که می داند قصد تجاوز ، آزار یا قتل آدم رادارد!
----------------------------------
خوش به حال کسانی که اونقدر عاقل هستند که عاشق کسانی بشن که می تونند عکسشون رو روی دیوار اتاقشون یا روی یخچال شون بچسبونن تا هروقت دلشون براش تنگ شد ، نیگاش کنند!!
تنــــــدر
نه ! دیگر سرزنشت نمی کنم. می توانستم مثل همیشه از بی اعتمادی به تو و نا امیدی از تغییرت شروع کنم و به نفرت برسم. اما حالا فکر می کنم، اگر من همیشه به آزادی آدم ها اعتقادداشته ام و اگر نظریه ی من درزندگی آن بوده است که هدف زندگی ، نیل به بیشترین لذّت ا ست ، پس چرا باید سرزنشت کنم؟ توبه دنبال سرشتت می روی ، به دنبال چیزی که بیشترین لذت را به تو می بخشد و من نتوانستم به عنوان یکی از عوامل محیطی ، تغییری را که مطلوب من بود در تو به وجود بیاورم........ واین گناه تونیست . شاید تو حتی بیشترین تلاشت را هم به کاربردی ، ولی سقف تغییراتت همین بود که هست.
نه ! سرزنشت نمی کنم. حتی برای دروغ هایت.( چگونه راست می گفتی وقتی حتی انکارتو این گونه شعله ورم می کرد؟).
توآزادی هرگونه که می خواهی زندگی کنی ومن نیز آزادم نوع رابطه ام راباتو براساس دوری ونزدیکی ارزش ها و آرمان هایت با خودم تنظیم کنم. فکرمی کنم قرار منصفانه و آزادمنشانه ای ست. با شناختی که ازتودارم ، این جوری ، جایی درمیانه ی عشق و نفرت ، درنقطه ای بین « باهم یکی شدن » و « جدایی کامل» با هم دوست باقی می مانیم. یک دیگررارشدمی دهیم و کامل می کنیم و به آزادی و دل بستگی ها و خوی متفاوت یکدیگر احترام می گذاریم ، بی هیچ بغض و کینه ای.
تنــــــدر
تندر
آدم ها مثل خطوطند .......
بعضی ها با هم موازی اند. هم مسیرند ،عین هم اند ولی هیچگاه به هم نمی رسند.
بعضی ها متقا طعند. یک باربه هم برخوردمی کنند ،یک لحظه برهم منطبق می شوند وسپس همیشه ازهم دورمی شوند.
بعضی هابرهم منطبقند. عین هم اند و همیشه با هم اند.
......اما بعضی ها متنافرند. ازدوربه نظرمی رسد که هم سواند ، باهم نقطه مشترک دارند ، ولی از نزدیک معلوم می شودکه اصلا" دریک صفحه نیستند !!
تنــــــدر
خطاکاران درآن هنگام که شناعت می ورزند براین امیدند که دیگران احمقند وگناهان آنان رادرنمی یابند. پس از چندی امیدشان به باور تبدیل می شود و به همین سبب بر دامنه ی خودسری ها و هوسبازی ها و کارهای ناصوابشان می افزایند. هرچه زمان می گذرد شعاع این دورباطل بیشتر و بیشتر می شود ؛ تا آجا که فاصله ی عاطفی و انسانی آنان با دیگران و دیوار بی اعتمادی بین آن ها از مرزهای قابل بازگشت درمی گذرد.
آگاهی آماس کرده ی مخاطبانِ احمق انگاشته شده بر عهد شکنی ، ناراستی و زیر پاگذاشتن حقوق انسانی شان ، آنان رابه اعتراض وامی دارد و شگفتا که ریاکاران بد کردار ، اعمال خودرا که نه ، بل واگو کردن آن را ازسوی دیگران نشانه ی بد نهادی ، جنون ، پرخاشگری و توهین آنان به خود قلمداد می کنند وبه تنبیه ودروغپردازی برعلیه آنان دست می زنند.
دیگر نه اعتمادی ست ، نه عشقی ، نه امیدی ، نه آشتی ای. حجت تمام شده است. نقاب ها پاره شده اند. اینک آن که میثاق هارا درخفا پاره کرده بود و در ظاهر به ریا توسل می جست ، برهنه در میانه ایستاده است ، آماج خشم فریب خوردگانی که هستی و باور و امیدشان از کف رفته است.
تنــــــدر
غبار از جامه تکاندی
زنگارهارازدودی
چشم هارا گشودی
دستت رابه من دادی
وبه راه افتادیم
با چشم انداز مه آلود قلّه
درپیش چشمانمان.
****
غبارگرفته
زنگارزده
عرق ریزان
درسایه ساردرّه
خسته
بایارانت نشسته ای
وصدای خنده و ناسزایتان
درقلّه به گوش می رسد.
21-3-88
تنـــــدر
چه شادی ای دارد وقتی که آگاه می شوی به آگاهی مردمانی که تصور می کردی نا آگاهند.
چه شادی ای دارد وقتی که شهامت مردمی را می بینی که گمان می بردی ترسو شده اند.
چه شادی ای دارد وقتی که رها می شوی از تعلقی که حتی اگرعشق بود- که بود - درغیاب صداقت وبرسرپیمان بودن ، پشیزی نمی ارزید.
چه شادی ای دارد وقتی که ازدالانی سرد و تاریک و ساکت ، ناگهان به فضایی سرشار از گرما و روشنی و موسیقی می رسی.
چه شادی ای دارد وقتی که دیگران باورت دارند ، دوستت دارند و تورا بدون هیچ بیم وامیدی می پذیرند.
**************
چه غمی دارد نظاره ی مویه وزاری مادران وپدرانی که پسران و دختران جوان و نوجوانشان ، بی هیچ گناهی به خون تپیده اند.
چه غمی دارد تصور آزار و رنج مردان وزنانی که تنها به جرم شهامت و پای بندی به باورهای بشردوستانه و آزادی خواهانه شان دربندند.
چه غمی دارد زیستن بدون حضورعشق ، وحتی بدون امید یا باوری به عشق.
چه غمی دارد وقتی بدانی آن که بیش از همه قبولش داشتی ، جز پوزخند تحقیرآمیز انکارتو نبوده است.
.......وچه تقارن سازنده و شیرینی دارد ، آن شور و عشق اجتماعی و امید به رهایی جمعی واین رهایی فردی !
تنـــــدر
روزگاری هگل گفته بودکه هرحادثه ی تاریخی دوبار اتفاق می افتد : باراوّل به صورت تراژدی وبار دیگر به صورت کمدی.
یادم می آید بچه که بودم هروقت که فیلم ترسناکی را دوبارمی دیدم ، باردوم ؛ سر همان صحنه های وحشتناک باراول ، خنده ام می گرفت. هم ازترس ِبار اول ِخودم و هم از حرکات مثلا" رعب آور هنرپیشه ها. چراکه می دانستم آخرماجراچه می شود.
وقتی اجتماعات و تظاهرات خیابانی این روزها آغاز شد و بعد شاخ و شانه کشیدن های متعاقب آن که : دورشوید ، کورشوید، می گیریم ، می کشیم.....وبعد تر طبق معمول ، گزارشات صدا و سیما که متضاد آنچه بود که جلوی چشم مردم اتفاق می افتاد( به گونه ای که اگر گفتارها و تصاویر صدا و سیمارادرعلامت منفی ضرب کنی ، می توانی دقیقا" بدانی که درعالم واقع چه رخ داده است) ، خنده ام گرفت.چراکه قبلا" عین همین ماجراهارا از یک تابستان تا زمستان دیگر دیده بودم. گیج وترس خورده که چه می شود؟
اما حالا ، گرچه ازخون هایی که می ریزد، ازسرودست هایی که شکسته می شوند و از بگیر وببند ها ، دلخورو غمگین و عصبی ام ؛ اما می دانم و مطمئنم که پشت سر این سکانس های غم آلود وترسناک ، فیلم ، پایان خوشی دارد.
تنـــــــدر
باور
باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را
باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل ،خس و خاشاک می شود
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
باور کنم که آن همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
در کوره راه ها همه خاموش می شوند
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بالای بام ها و کنار دریچه ها
بی وصل و نامراد
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
بی آن که سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
نفرین بر این دروغ
دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لب ها و دست ها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک دوستی
یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لب ها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
وین ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند ز جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین ،گلهای یاد کس را پر پر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است
سیاوش کسرایی
می خواهم راجع به انتخابات بنویسم.ولی افسوس نمی توانم آنچه را که درسرم می گذرد بنویسم.خوش به حال آن ها که در ١٠ سال اول انقلاب نبودند و یا کودک تر ازآن بودند که رنجی را حس کنند. خوش به حال آن ها که دیروز توانستند درحلقه ی سبز حاضرشوند و با شادی و شور شعارسردادند بی آن که کسی به رویشان تیغ بکشد،پنجه بوکس درصورتشان بکوبد یا نارنجکی دربین آن ها منفجرکند. من اما باکوله باری ازدرد ، به همه ی این ها می نگرم.به این مناظره ها، به آدم هایی که اکنون پته ی همدیگرراروی آب می ریزند. به آن هایی که تا خرخره خورده اندو به دیگران تا مغز استخوان آزاررسانده اندو اینک در کوچه های باور مردم می گردند تا باورکنند که آن ها پاک بوده اند و همیشه طرفدار آزادی. به فرزندان آن ها که از خوان یغما ی پدران خورده اند ، از نفوذ شان بهره هابرده اند وسپس پدران رانفی کرده اند ، ودریغا نه درجهت تعالی و انسانیت ، بل درنشیب تبهکاری ای ازنوع دیگر ، دررذالتی این بار نه سنتی ، که مدرن.
آیا این مملکت آدم هایی بهتر از این ها نداشته است؟
چاره ای نیست .تا و قتی هنوزدراین سرزمین، دروغزنان فریبکار افشاشده هواداردارند،
وهیچ امکان دیگری برای رسیدن به نقطه صفر حتی وجودندارد، ناگزیر به حلقه ی سبز می پیوندم. به هرتقدیر ،روزنه ای ست هرچند کوچک دردهلیز تاریک.
تنــــــدر


